من عاشق شماهستم
ببخشيدپسرخورشيدشماچندسال است كه اينگونه گرم وپرنورمي تابيد؟!
رنگ چشمانتان همرنگ چشمان ماه است ونگاهتان درخشندگي
ستاره هارابه يادم مي آورد!
آخرنفهميدم شما ماه هستيدياخورشيد؟!يانكندخود ستاره ايد؟
همان ستاره ي پرنوري كه همه آرزويش ميكنند!!!
چه رويايي!!!شماكنارمن...!!باوركردني نيست!لبخندگرمتان را
تنهابه قلب من هديه داديديا........؟؟؟
راستش رابخواهيدمن كمي حسود هستم!
پاييزازراه آمده اما شماهنوزبرقلب يخ زده ام چه شگفت انگيز
مي تابيد!
شماازمن خواستيدكه مانندآسمان باشم!پاك وبي انتها....
بگذاريدازاين پس شماراهمان پسرخورشيدبنامم...!
باآن نگاه سبزورويايي چندفرشته ي كوچك ديگر رامسخ كرده ايد؟!
راستش رابخواهيدچندسايه ي كنجكاووشيطان را هرزگاهي درمسير
آسمانتان مي بينم!!!
حقيقتش رابخواهيدكمي ترسيده ام!يادتان باشدكه همه ي فرشته ها
خوب نيستند...
ديشب شيطان به ديدارم آمدوبرايم خط ونشان كشيد!شايدميخواهد
شماراازمن بگيرد...
اماعروس ماهي دريا به من گفت شما خيلي زلاليد!
شما چقدرسرشناسيد...حتي گلهاهم شمارا مي شناسند!
همين يك ساعت پيش گل سرخي ازمن ميخواست كه اورابه شما هديه كنم!!!
اما من گفتم دوست ندارم عطرگل سرخ شمارامست كند...ازمن رنجيداما
خيلي زودفهميدكه من عاشق شماهستم!!!

شقــــــــــایــــــــــق گــــــــــل همیـــــــــشه عـــــــــاشق
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط شقایق |
لطفابگذاريدباتمام وجودهاي هاي گريه كنم.. بعدازدوسال تازه مي فهمم كه چقدرساده بودم چه خوش خيال چه كوته فكر چه مثبت انديش چه احمق!!! هيچ گاه درخيالمم نميگنجيدكه روزي تمام آن زيبايي ها وشيريني ها به زشت ترين وتلخ ترين هادرزندگي ام نمايان شود...هرگزفكرنمي كردم كه روزي غم وغصه وتنهايي جاي آن همه شوروشوق رابه سادگي ازمن بگيردومن نتوانم حتي كلامي بگويم... خسته ام...خسته ازاين تكرارزشت نفرت باركه هرباربيشترازقبل مرادرهم ميشكندوخوردميكند... ديگرآينه هم ازمن بيزارشده..اوهم ديگربامن صادق نيست وجاي من يك دخترك پيررانشان مي دهدكه هيچ رگه اي از زيبايي ونشاط درآن نمي بينم...من خودم راميخواهم...هماني كه روزگاري صبحدم مقابل آينه مي ايستادوبابيادآوردن آن همه خوشبختي قهقهه مي زد وبانازبه دخترك شيطان درون آينه سلام مي داد! ديگرازاين دنياي حقيقي گريزانم وبه دنياي مجازي گذشته ام برگشتم آن گذشته اي كه انگارقرن هاپيش بودومن عصازنان ازدروازه اش وارد ميشوم وخودم رامعرفي ميكنم خانم ها آقايان من برگشتم....اين دنياي مجازي مراباآغوش بازپذيرفت همان دنيايي كه بخاطره يك موجودبي احساس رهايش كردم ....اينجاهمه خوبند..همه.. دستمالي به دستم بدهيدلطفابگذاريدباتمام وجودم هاي هاي گريه كنم!!!

شقایق گل همیشه عاشق
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط شقایق |
خسته ام خيلي خسته...تنهام خيلييييييي تنهاااا...حوصله هيچ كس و هيچ چيزوندارم
به قول هلن بايدازگودبيام بيرون!اما...نمي تـــــــونم![]()

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط شقایق |
من دیگه نمی تونم آپدیت کنم اما گاهی به وبلاگ هاتون سرمی زنم شاید یه روز دوباره برگشتم نمی دونم...
![]()
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط شقایق |
آدَمَک اشکاتو پاک کن آدَمَک، ناله ی بی خودی نکن باغچه رو شکلِ شَبَحی که بش شبیه شدی نکن چشماتو واکن و ببین که جاده پر پیچ و خمه ببین چراغای بهشت، دودِ همین جهنمه اسیردست شب نشو، روز و صدا کن آدمک قربونیِ بازی نشو تو این جدال صد به تک ! ببین کلاغ شب داره، زاغ توروچوب میزنه ببین که چشمای شب از، شکستنِ تو روشنه زنده شو باید میون همین قفس جون بگیری سایه ی این کلاغو از سر گلامون بگیری چشات اگه سو نداره، اگه رمق نیست تو تنت اگه که تنگه فرصت دوباره زنده بودنت دوباره پاشوهم قفس! جونِ تو و جونِ یه باغ پاشو به قتلِ عامِ شب، با کشتن همین کلاغ
شقایق صباحی وند 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط شقایق |
تــوی دنیــــــای سیاه سفیــد ما حرفی از رنگین کمون نمیشه زد ماهی سرخ و قشنگ عیدمون شده زندونیـــه دست جزرو مد شده پنهون پشــت ابرای سیاه خورشیــدطلایــــی دنیــــای ما انگاری یکی بهش گفته برو دیــــگه تا آخردنیــــــادر نیــــا نمی یادصدای هیچ پرنده ای جزصدای قار قار یک کـــلاغ تـــوی خاطراتمون نمونده جــز طــرح مبهم و خیالی یه بــاغ حتی خوابمون سیاسفیـــدشده دیگه ممنوع شده رنگ سرخ وزرد روی دیوارای سنگـــی سکوت حک شده قلب پرازخون یه مــرد

شقایق صباحی وند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط شقایق |
بــــــــــازی توبامن همیشه بی وفا بودی یه جو معرفت نداشتی نگو نه وقتی که گم شده بودم تو غبار توی جاده جام گذاشتی نگونه دیگه دیدنت سرابه می دونم مث یه خواب و خیاله می دونم خورشید روشن عشقمون دیگه کم کمک رو به زواله می دونم صدای بلنـــــــد خنده هـــای من یه روزی گوش فلک رو کر می کرد آخه دستـــــام توی دستای تو بود قصه هات خستگی هام ودر میکرد دلم وبازی میدادی مــــــگه نه؟ همه قصه هات دروغ بود مـــــگه نه؟ توی آسمون بی رنگـــــه دلت ماه عشقم بی فروغ بود مــــــگه نه؟
شقایق صباحی وند 
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط شقایق |