لطفابگذاريدباتمام وجودهاي هاي گريه كنم.. بعدازدوسال تازه مي فهمم كه چقدرساده بودم چه خوش خيال چه كوته فكر چه مثبت انديش چه احمق!!! هيچ گاه درخيالمم نميگنجيدكه روزي تمام آن زيبايي ها وشيريني ها به زشت ترين وتلخ ترين هادرزندگي ام نمايان شود...هرگزفكرنمي كردم كه روزي غم وغصه وتنهايي جاي آن همه شوروشوق رابه سادگي ازمن بگيردومن نتوانم حتي كلامي بگويم... خسته ام...خسته ازاين تكرارزشت نفرت باركه هرباربيشترازقبل مرادرهم ميشكندوخوردميكند... ديگرآينه هم ازمن بيزارشده..اوهم ديگربامن صادق نيست وجاي من يك دخترك پيررانشان مي دهدكه هيچ رگه اي از زيبايي ونشاط درآن نمي بينم...من خودم راميخواهم...هماني كه روزگاري صبحدم مقابل آينه مي ايستادوبابيادآوردن آن همه خوشبختي قهقهه مي زد وبانازبه دخترك شيطان درون آينه سلام مي داد! ديگرازاين دنياي حقيقي گريزانم وبه دنياي مجازي گذشته ام برگشتم آن گذشته اي كه انگارقرن هاپيش بودومن عصازنان ازدروازه اش وارد ميشوم وخودم رامعرفي ميكنم خانم ها آقايان من برگشتم....اين دنياي مجازي مراباآغوش بازپذيرفت همان دنيايي كه بخاطره يك موجودبي احساس رهايش كردم ....اينجاهمه خوبند..همه.. دستمالي به دستم بدهيدلطفابگذاريدباتمام وجودم هاي هاي گريه كنم!!!

شقایق گل همیشه عاشق
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط شقایق |
خسته ام خيلي خسته...تنهام خيلييييييي تنهاااا...حوصله هيچ كس و هيچ چيزوندارم
به قول هلن بايدازگودبيام بيرون!اما...نمي تـــــــونم![]()

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط شقایق |