آدَمَک اشکاتو پاک کن آدَمَک، ناله ی بی خودی نکن باغچه رو شکلِ شَبَحی که بش شبیه شدی نکن چشماتو واکن و ببین که جاده پر پیچ و خمه ببین چراغای بهشت، دودِ همین جهنمه اسیردست شب نشو، روز و صدا کن آدمک قربونیِ بازی نشو تو این جدال صد به تک ! ببین کلاغ شب داره، زاغ توروچوب میزنه ببین که چشمای شب از، شکستنِ تو روشنه زنده شو باید میون همین قفس جون بگیری سایه ی این کلاغو از سر گلامون بگیری چشات اگه سو نداره، اگه رمق نیست تو تنت اگه که تنگه فرصت دوباره زنده بودنت دوباره پاشوهم قفس! جونِ تو و جونِ یه باغ پاشو به قتلِ عامِ شب، با کشتن همین کلاغ
شقایق صباحی وند 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط شقایق |